تورو میبخشم

rb

همیشه ساده رنجیدی…

همیشه سخت بخشیدی..

تورو میبخشم این لحظه..

شاید بازم منو دیدی…

نویسنده: تاریخ: ۱۳۹۲/۰۲/۰۱ موضوع: جملات عاشقانه دیدگاه ها: ۴ دیدگاه

۴ دیدگاه

  1. پری+سا می‌گه:

    ساعت ۷ صبح؟!؟!!!!!!!!!
    چه سحرخیز!!!!!!!!!

    • naznanin می‌گه:

      هههههههههههههههههه :)))))))))))))))))) چقدر نکته سنج :)))))))))

    • ماری جوووووووووووووووووووووووون می‌گه:

      گشت غمناک دل و جانِ عقاب
      چو ازو دور شد ایام شباب
      دید کَش دور به انجام رسید
      آفتابش به لب بام رسید
      باید از هستی دل بر گیرد
      ره سوی کشور دیگر گیرد
      خواست تا چاره ی ناچار کند
      دارویی جوید و در کار کند
      صبحگاهی ز پی چاره ی کار
      گشت برباد سبک سیر سوار
      گله کاهنگ چرا داشت به دشت
      ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت
      وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
      شد پی بره ی نوزاد دوان
      کبک ، در دامن خار ی آویخت
      مار پیچید و به سوراخ گریخت
      آهو استاد و نگه کرد و رمید
      دشت را خط غباری بکشید
      لیک صیاد سر دیگر داشت
      صید را فارغ و آزاد گذاشت
      چاره ی مرگ ، نه کاری ست حقیر
      زنده را دل نشود از جان سیر
      صید هر روزه به چنگ آمد زود
      مگر آن روز که صیاد نبود
      آشیان داشت در آن دامن دشت
      زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
      سنگ ها ازکف طفلان خورده
      جان ز صد گونه بلا در برده
      سا ل ها زیسته افزون ز شمار
      شکم آکنده ز گند و مردار
      بر سر شاخ ورا دید عقاب
      ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
      گفت کای دیده ز ما بس بیداد
      با تو امروز مرا کار افتاد
      مشکلی دارم اگر بگشایی
      بکنم آن چه تو می فرمایی
      گفت: ما بنده ی در گاه توییم
      تا که هستیم هوا خواه تو ییم
      بنده آماده بگو فرمان چیست ؟
      جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
      دل ، چو در خدمت توشاد کنم
      ننگم آید که ز جان یاد کنم
      این همه گفت ولی با دل خویش
      گفت و گویی دگر آورد به پیش
      کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون
      از نیاز است چنین زار و زبون
      لیک ناگه چو غضبناک شود
      زو حساب من و جان پاک شود
      دوستی را چو نباشد بنیاد
      حزم را باید از دست نداد
      در دل خویش چو این رای گزید
      پر زد و دور ترک جای گزید
      زار و افسرده چنین گفت عقاب
      که مرا عمر حبابی است بر آب
      راست است این که مرا تیز پر است
      لیک پرواز زمان تیز تر است
      من گذشتم به شتاب از در و دشت
      به شتاب ایام از من بگذشت
      گر چه ا زعمر دل سیری نیست
      مرگ می آید و تدبیری نیست
      من و این شه پر و این شوکت و جاه
      عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
      تو بدین قامت و بال ناساز
      به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

      پدرم از پدر خویش شنید

      که یکی زاغ سیه روی پلید

      به دو صد حیله به هنگام شکار

      صد ره از چنگش کرده ست فرار
      پدرم نیز به تو دست نیافت
      تا به منزلگه جاوید شتافت
      لیک هنگام دم باز پسین
      چون تو بر شاخ شدی جایگزین
      از سر حسرت بامن فرمود
      کاین همان زاغ پلید است که بود

      عمر من نیز به یغما رفته است
      یک گل از صد گل تو نشکفته است
      چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
      رازی این جاست،تو بگشا این راز
      زاغ گفت : ار تو در این تدبیری
      عهد کن تا سخنم بپذیری
      عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
      دیگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
      ز آسمان هیچ نیایید فرود
      آخر ا زاین همه پرواز چه سود ؟
      پدر من که پس از سیصد و اند
      کان اندرز بد و دانش و پند
      بارها گفت که برچرخ اثیر
      بادها راست فراوان تاثیر
      بادها کز زبر خاک و زند
      تن و جان را نر سانند گزند
      هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر
      باد را بیش گزند ست و ضرر
      تا بدان جا که بر اوج افلاک
      آیت مرگ بود ، پیک هلاک
      ما از آن ، سال بسی یافته ایم
      کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم
      زاغ را میل بود دل به نشیب
      عمر بسیارش از آن گشته نصیب
      دیگر این خاصیت مردار است
      عمر مردار خوران بسیار است
      گند و مردار بهین درمان ست
      چاره ی رنج تو زان آسان ست
      خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی
      طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
      ناودان ، جایگهی سخت نکوست
      به از آن کنج حیاط و لب جوست
      من که صد نکته ی نیکو دانم
      راه هر بر زن و هر کو دانم
      خانه ، اندر پس باغی دارم
      اندر آن گوشه سراغی دارم
      خوان گسترده الوانی هست
      خوردنی های فراوانی هست
      آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
      گندزاری بود اندر پس باغ
      بوی بد رفته ازآن تا ره دور
      معدن پشه ، مقام زنبور
      نفرتش گشته بلای دل و جان
      سوزش و کوری دو دیده از آن
      آن دو همراه رسیدند ز راه
      زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
      گفت : خوانی که چنین الوان ست
      لایق محضر این مهمان ست
      می کنم شکر که درویش نیم
      خجل از ما حضر خویش نیم
      گفت و بنشست و بخورد از آن گند
      تا بیاموزد از او مهمان پند
      عمر در اوج فلک برده به سر
      دم زده در نفس باد سحر
      ابر رادیده به زیر پر خویش
      حیوان را همه فرمانبر خویش
      بارها آمده شادان ز سفر
      به رهش بسته فلک طاق ظفر
      سینه ی کبک و تذرو و تیهو
      تازه و گرم شده طعمه ی او
      اینک افتاده بر این لاشه ی گند
      باید از زاغ بیاموزد پند
      بوی گندش دل و جان تافته بود
      حال بیماری دق یافته بو
      دلش از نفرت و بیزاری ریش
      گیج شد ، بست کمی دیده ی خویش
      یادش آمد که در آن اوج سپهر
      هست پیروزی و زیبایی و مهر
      فر و آزادی و فتح و ظفرست
      نفس خرم باد سحرست
      دیده بگشود به هر سو نگریست
      دید گردش اثری زین ها نیست
      آن چه بود از همه سو خواری بود
      وحشت و نفرت و بیزاری بود
      بال بر هم زد و بر جست ا ز جا
      گفت که ای یار ببخشای مرا
      سال ها باش و بدین عیش بناز
      تو و مردار تو و عمر دراز
      من نیم در خور این مهمانی
      گند و مردار تو را ارزانی
      گر در اوج فلکم باید مرد
      عمر در گند به سر نتوان برد
      شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
      زاغ را دیده بر او مانده شگفت
      سوی بالا شد و بالاتر شد
      راست با مهر فلک ، همسر شد
      لحظه‎ ئی چند بر این لوح کبود
      نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود.

  2. sahar2 می‌گه:

    تقصیر برگ ها نیست ادم ها همینند نفس میدهی لهت میکنند

دیدگاه خود را ارسال کنید