تنها بودن…

تنها بودن قدرت می خواهد ،

و این قدرت را کسی به من داد ،

که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم…

نویسنده: تاریخ: ۱۳۹۱/۰۶/۱۸ موضوع: جملات عاشقانه دیدگاه ها: ۲۴ دیدگاه

۲۴ دیدگاه

  1. to0tak می‌گه:

    دیگر بازی بَس است … بیا شمشیرها را کنار بگذاریم ! دستهایمان را بشوییم و چیزی بخوریم! اما چرا دستهای تو خونی ست و پشت من می سوزد…؟!

  2. تنها می‌گه:

    تنهایـــےآدمــ را عَـ ـوض می ڪُند

  3. baran می‌گه:

    آزاده اشکمو در آوردی.ای خداااا دلم داره میترکه هیشکی صدامو نمیشنوه…

  4. مژده می‌گه:

    بسیـ بسیار زیباست

    ممنون میشم اگه پیش مابیای
    باتبادل لینک موافقی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  5. مژده می‌گه:

    خب من لینکت کردم…………..

  6. ابی می‌گه:

    تنها بودن یه کابوس شومِ !
    آزاده جان امیدوارم که به همه ی آرزوهای خوبت برسی!

  7. e.h,elham می‌گه:

    خنده ام میگیرد…

    از اینکه…

    هنوز بهت فکر میکنم…

    خدایا کمکم کن…

    خسته شده ام…

    وقتی مال من نیست…

    چرا تو فکرمه…!!!

  8. علیرضا می‌گه:

    سلام ایول مطالبت حرف دله همه ای عاشقای شکست خورده هستن دستت درست.

  9. بهمن می‌گه:

    مطالبت واقعاً قشنگ بود به وبلاگم سر بزن نظرت رو بگو

  10. فاطمه می‌گه:

    نوشته هاتون فوق العاده بود دوسشون دارم
    دستتون درد نکنه

  11. mehdi می‌گه:

    همه مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید هیچ کس به او کار نمیداد همه میگفتن تو به درد نمی خوری یک شب مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید/مهتاب کشید و انقدر ستاره کشید که کوچکو کوچک تر شد صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد!!!

  12. مریم می‌گه:

    سلام دوست من
    وبت عالیه،حرفات حرف دلمه
    واقعا لذت بردم
    به منم سر بزن

  13. حانیه می‌گه:

    سلام!تبریک میگم محشربود!
    بهمون قدرت عاشق شدن دادنو رفتن!
    قدرت امانت داریو بهمون دادن و خودشون امانت دار خوبی نبودن!
    موفق باشی!

  14. نرگس صادقی می‌گه:

    خسته ام …
    از تمام آدمک هایی که این روزها بی هوا خودشان را شوت می کنند وسط زندگیم…
    و آنقدر شدت شوت شدنشان زیاد است…
    که تمام زندگیم را به هم می ریزند…
    و بعد بی صدای بی صدا می روند…
    و من می مانم و این زندگی لعنتی…!!!!!

    خسته ام ازتکرارِ شنیدن
    ”مواظب خودت باش”
    تو اگر نگران حال من بودی که نمیرفتی
    میماندی
    گاهی فقط گاهی
    با یک نگاه…
    با یک نفس شاید
    مواظبم بودی
    پس بگذار و بگذر
    نگران من نباش
    خواستی بیا و مرا ببین
    من هنوز تکیه به دیوار دلواپسی ایستاده ام

    خسته ام از تظاهر به ایستادگی
    از پنهان کردن زخم هایم
    زور که نیست!
    دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و
    با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است….!
    اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم…..
    میخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا….!
    چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی….؟!
    خسته ام …. از تو …. از خودم….از همه ی زندگی….
    میخواهم بکشم کنار ! از تو … از خودم….. از همه ی زندگی….

  15. فاطمه می‌گه:

    من عاشقم عاشقش شدم وقتی که من و تنها گذاشت و رفت

  16. Ali می‌گه:

    هی وای من خدااااااااااا جونم…..

  17. atiyeh می‌گه:

    وبلاگتون عالیه به خصوص براکسایی مثل من که…
    ازنرگس جونم برای این متن زیباش ممنون.

  18. Ali می‌گه:

    سهم من شده گریه!گریه برای کسی که دوسش دارم…ولی اون برا یکی دیگه گریه میکنه…بچه ها کمکم کنید بخدا خیلی داغونم..

  19. مریم می‌گه:

    شانه های عاشقان گر تکیه گاه اشک هاست،پس چرا برشانه ام اشکی نمیریزد کسی…

دیدگاه خود را ارسال کنید